محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4701
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كس به طلب ابو حميد و ابو مالك فرستاد و گفت : « مصمم بودم سوى خراسان بروم ، سپس چنان ديدم كه ابو اسحاق را پيش امير مؤمنان فرستم كه با راى وى به نزد من آيد كه به دو اعتماد دارم . » گويد : پس ابو اسحاق را فرستاد و چون آنجا رسيد بنى هاشم به وضعى خوشايند او را پذيره شدند ، ابو جعفر گفت : « او را از رفتن منصرف كن و ولايتدارى خراسان از آن تو باشد . » و به دو چيز داد . ابو اسحاق پيش ابو مسلم بازگشت و گفت : « چيزى مايهء نگرانى نبود ، ديدمشان كه حق ترا بزرگ مىدارند و براى تو حقوقى همانند خويشتن قائلند . » و به دو گفت كه پيش امير مؤمنان باز گردد . و در بارهء آنچه از وى سر زده عذر بخواهد ، كه بدين كار مصمم شد . نيزك به دو گفت : « مصمم بازگشت شده اى ؟ » گفت : « آرى . » و به تمثيل شعرى خواند بدين مضمون : « مردان را در قبال قضا چاره نيست « كه قضا حيلهء كسان را بى اثر مىكند . » گفت : « اگر بدين كار مصمم شده اى خدا خير پيش آرد ، يك چيز را از من به ياد داشته باش . وقتى به نزد وى وارد شدى او را بكش ، آنگاه با هر كه مىخواهى بيعت كن كه كسان با تو مخالفت نمى كنند . » گويد : ابو مسلم به ابو جعفر نوشت و خبر داد كه سوى وى باز مىگردد . ابو ايوب گويد : روزى در روميه به نزد ابو جعفر رفتم پس از نماز پسينگاه در خيمه اى مويين بر سجاده اى نشسته بود ، نامهء ابو مسلم پيش رويش بود ، آن را به طرف من افكند كه بخواندم ، سپس به من گفت : « به خدا اگر چشمم به او بيفتد مىكشمش . » گويد : با خويش گفتم : « انا لله و انا اليه راجعون ، از پى دبيرى بودم تا به كمال